نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥

خاطرات تجديد نشدنی...

 

از آنسوی مرز اندیشه ها من به تو می اندیشم .

به تو و به عشق تو ...بهار برایم تداعی کننده وجودت است...اما افسوس که یک قدم مانده به انتهای جاده ی عشق من و تو بمانند غریبه ها از بیراهه های خاکی قدم به جاده ی زندگی خود گذاشتیم و اکنون که مسیری را طی کرده ام دلم می خواهد میشد بر میگشتیم و دوباره به همان جایی می رسیدم که یکروز از هم جدا شدیم.

یک گام مانده به خانه ی عشق من درب منزل دیگررا زدم و از هم جدا شدیم...آنروز اشکی و اندوهی در میان تبود اما بعد از گذشت سالها دلم گریه ها را می جوید و اندوه در قلبم خانه کرده است.....گر چه می دانم اکنون دیگرخیلی دیر است...چشمانم را می بندم و در لا بلای ذهن پر خاطره ام به تو و به خاطرات تو می اندیشم...در کنارم تو را میبینم با همان قیافهی ساده و بچه گانه ترا صدا می زنم ...بطرفت قدم برمی دارمولی افسوس که تو نه جوابی می دهی و نه کلامی می گوییهر قدمی که بسویت بر میدارم تو فرسنگها از من دورتر میشوی...

ای کاش میشد دوباره همان روزهای بهاری می آمد که من خسته و گیج به سمتت می دویدم با این تفاوت که دیگر جدایی مفهومی نداشته باشد....

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

هنوز نرفته لحظه هاي برگشتت را طلب مي كنم

  

 

تقديم به داداش سيامک مهربونم که مثل برادرم دوستش دارم و از ايزد منان موفقيتشو خواستارم...

 

دلم مي خواست ار جزيره پر هياهو چشمانت گم ميشدم...در ميان شهر پر آشوب قلبت خانه مي كردمو در دستهاي گرم و امنت پهلو ميگرفتم..

حاضرم تمام لحظه هايم را قرباني يك دم نگاهت كنم ...تمام روزهايم را فداي يك روز با تو بودن كنم و فقط يك بار بتوانم دوباره تو را داشتن را حس كنم....

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

باران

   ترنم سكوت شب را با صداي قطرات بهم پيوسته خود مي شكند و در آن همه بي صدايي با فرياد خود تمام نگاهها را به خودمي كشاند . چقدر آرام در تمام كوچه پس كوچه هاي تنهايي شب قدم مي زن|؛ و به تمام خانه هاي شهر سر مي كشد ؛ راه خود را از پشت بام خيال بسوي ناودان متنهي به كوچه انديشه باز ميكند و تمام باغچه هاي چشمان منتظر به اشك را سيراب .

   تاريكي شب را با آواي غم انگيز سكوت در هم مي كوبد و با ريزش بر سطح بستر شب همه دلتنگيها را مي شويد .

   كاش ميشد يكسر هم به شب سكوت دل من مي زند ؛ كاش ميشد سكوت دلم را با نواي خوش قطره قطره خود در هم مي كوبيد و مرا از اين تنهايي و خلوت بيرون مي كشيد . مرا همراه خود با جاري بودن صدايش مي برد ؛ تا آنجا كه ديگر نه شبي باشد نه سكوتي ؛ نه غربتي كه دلم در هوايش هميشه ابري و سنگين قطره ايي اشك را طلب كند .

  كاش در اشك ريزان آسمان ؛ چشمان من هم سهمي داشت هر چند اند ك .

  كاش ميشد آسمان ابري دل من هم در لابلاي آسمان گرفته خدا گم ميشد و مي باريد

 ...

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

 

اي معشوق من به مانند خدايان در اساطير قديم فرمانروايي قلبمن را به سلطه گرفتي و من كه از انتهاي چشم تو هر چه مي بينم فقط شرابه هاي سكر آور عشق است .مانند رقاصه اي پر شور در مقابل انديشه هاي شاعرانه ات به رقص و پاي كوبي بر مي خيزم تا در ميان تماما ابيا شعرت من چون مصرعي زيبا بدرخشم........

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥

اميد نا اميدی

   وقتی دل ارزش خود را از دست بدهد...چشمانت ديگر اشکی برای ريختن نداشته باشند...وقتی ديگر قدرت فرياد زدن را هم نداشته باشی ...وقتی ديگر دفتر و قلم هم تنهايت گذاشته باشند ...وقتی از درون تمام وجودت يخ بزند ...وقتی چشم از دنيا ببندی و آرزوی مرگ کنی ....وقتی احساس کنی ديگر هيچ کس تو را درک نمی کند ...وقتی احساس کنی تنهاترين تنهاها هستی...وقتی باد شمع های روشن اتاقت را خاموش کنند ...چشمهايت را ببند و از ته دل بخند...که با هر لبخند روحی خاموش جان ميگيرد و درخت پير جوان ميشود...................  

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

  بغضي كه امانم را بريده بود وراه گلويم را بسته بود با اولين برف زمستاني خيال باريدن دارد .

  كاش پارو دستهاي تو بود كز با

 

م گونه هايم غم را پارو ميكرد .

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

با خيالت زير باران

راه رفتن را دوست دارم

با نگاهت خيس از آهنگ باران شدن

را دوست دارم

با تبسم هاي پر راز و نيازت

با نت بالا و پايين باران

رقص و پايكوبي هاي شبانه

را دوست دارم

با تو باشم هر دم و هر لحظه

لمس باران را دوست دارم

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

فاصله ها

 

 از شهر خنده به سرزمين غم راه ؛فقط به اندازه كوچه باريكي است .

   از چشمان شوخ تو تا چشمان بغض دار من راه فقط به اندازه اشاره اي است تا من غرق چشمان مست تو شوم .

   فاصله از دستهاي هميشه گرم و استوايي تو تا دستهاي يخ زده من تنها پلي است كه با حركت دستهاي بهم مي رسد.

   از قلب متروك من تا بهشت قلب تو فاصله از...........

 

 

 

 

تو را در خويش مي‌جويم ودر بيگانه مي‌يابم
چرا اينقدر من خود را ز تو بيگانه مي‌يابم

تمام كوچه را گشتم سراغ ردِ پاي تو
ولي من كفشهايت را درون خانه مي‌يابم

كجا پا مي‌گذارم نيستي ـ انگار هم هستي ـ
نمي دانم چه تعبيري است اين افسانه مي‌يابم؟

تو ديشب خواب من بودي و مويت شانه مي‌كردم
سحر يك تار گيسويت كنار شانه مي‌يابم

تو را اين تا ز‌گي‌ها هر شب و هر روز مي‌جويم
تو را از شمع مي‌جويم وبا پروانه مي‌يابم

نشانت از تمام شهر مي‌گيرم و مي‌آيم
چه تفسيري است شهرِ عشق را ويرانه مي‌يابم

دل من سالها دنبال صياد نگاهت بود
گناهم چيست وقتي دام را بي دانه مي‌يابم
?
تو را آنقدرها جستم كه خود را نيز گم كردم
و اكنون آشكارا خويش را ديوانه مي‌يابم

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٤

فقط شعر

زمستان گرچه اینجا لانه کرده
دلم بوی بهاری تازه می جوید
ولی هرگز نمی خواهم کسی من را خبر آرد
بهار تازه نزدیک است
من آن اندازه در قلب سیاهی زمستان مرگ را دیدم
تمام روزها را خط به خط بر شاخه صبرم کشیدم
آنقدر ماندم میان برف نومیدی
میان بی تفاوتهای بسیار چنین غربت سرایی سرد
که دیگر مژده دادن را دلم هرگز نی جوید

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤

اندوه تنهايی

سكوت و تنهايي خيالم را تنها با واژه هاي شعر و غزل پر ميكردم .

زندگي را به رقص الفاظ و اشارات گره زده بودم و با احساس و عاطفه در قالب گفتار اين روزهاي كسالت آور زندگيم را پر ميكردم .

از كجا ؛ چگونه و با چه وسيله ايي به شهر پر آشوب و ساكت دلم سفر كردي كه من غرق نگاه و مست خنده هايت شدم . مرا از ميان واژه گان عشق و سرور به دنياي خيال خودت رهنمون كردي و بعد با يك اشاره با يك تلنگر مرا در هم ريختي . در بهت و سرگرداني نه توان برگشت به دنياي شعر و غزل را دارم و نه گذشت از سر كوي تو .

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤

خداحافظی

چشمهايم را مي بندم و تمام مشق هايت را خط مي زنمو دوباره بر مي گردم به همان سر مشق هاي خودم و دوباره از نو مينويسم :زندگي زيبا ست عشق ابدي ست و دوست داشتن آغاز است .

و اين بار باور دارم كه خداحافظي هميشه پايان نيست بلكه زماني مي رسد كه بهترين شروع است ابتداي يك آغاز.

همراه اين خداحافظي دسته گل مريم را براي يادگاريدر طاقچه دلت مي گذارم كه هميشه تمام ذهنت از عطر گلها پر باشد و هميشه با هر خداحافظي ياد مريم ترا تنها نگذارد.

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

مي خواهم تو را همراه خودم به كوچه هايي ببرم كه روي ديوار تمام خانه ها پر شده از پيچكهاي گل ياس. در تمام خانه ها باز است و صداي خنده كودكان فضاي كوچه را پر كرده . از عطر گلهاي سرخ مستت كنم و زير سايه درختان كوچه سبكبال با هم قدم زنيم . برويم تا برسيم به بي نهايت . آنجا كه ديگر ديدگان كسي مراقب نگاهمان نباشد  .
دستهاي ما براي به هم رسيدن التماس نكند و بتوانيم همديگر را نه آهسته كه بلند فرياد بزنيم . مي خواهم تو را همراه خودم به كوچه درون وجودم ببرم .آنجا كه آسمانش هميشه آبي است ّ خورشيدش گرم است و درختانش همييشه سبز است. دريا تا بيكران ادامه دارد و ساحلش هميشه ساكت و آرام است . مي خواهم تو را به جزيره تنهايي خ.دم ببرم و در سكوت و خلوت خودم تو را غرق كنم.

 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی ، اگر بیند کسی؟ گفتم، که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در؟
گفتم که با افسون گری، او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا؟
گفتم که با نوش لبم، آن را گوارا می کنم
گفتی، چه می بینی بگو، در چشم چون آینه ام؟
گفتم که من خود را در او، عریان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی، دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از این، من با تو سودا می کنم
گفتی ، اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو؟
گفتم، که صد سال دگر، امروز و فردا می کنم
گفتی، اگر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم؟
گفتم، ز تو دیوانه تر، دانی، نه پیدا می کنم

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٤

 

   زخمه را بر مي دارم و روي تار دلم آرام ميكشم تا صداي محزون آهنگ دلم را همه بشنوند .

 همراه صداي تار دلم آرامتر گريه ميكنم كه صداي هق هق بغضم ضربي ملايم تر به آهنگم بدهد .

  مجالي براي پاك كردن گونه هايم ندارم چشمانم با دريا قرار دادي ابدي بسته .
احساس ميكنم هر چه بيشتر آسمان ديدگانم ببارد دلم سيراب تر مي شود .

روزي كه در نگاهت غرق شدم پيچك دستانت بر تمام وجودم پيچيد و حضورت شد خورشيد دلم فكر اين روز را هم نميكردم . يا نه مي خواستم فكر امروز مرا مشغول نمايد.
ولي امروز به ناگاه اين حس كه امروز بايد آخرين روز باشد برايم غم آنگيز ترين آهنگ زندگي را نواخت.
 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤

ياد گذشته

   شاید باور نکنی ولی به گذشته نگاه کردن و تداعی خاطرات گذشته شاید سخت ترین کار باشد . میخواهم یک بار دیگر چهره ات را در میان دو چشمانم  مجسم کنم .

  برای لحظه ای چشمانم را میبندم تا نگاهت در میان نگاهم بنشیند، ولی هر چه بیشتر جستجو میکنم کمتر ترا میابم.

  میخواهم یکبار دیگر گرمهای دستهایت را در میان دستانم حس کنم ، ولی نمیدانم چرا زمانیکه دستانم را میبندم و دوباره باز میکنم فقط یک مشت سردی در میان آنها می بینم .

  فکر میکنم زندگی فقط بازیست و ما نقش بازیگر را داریم . برای لحظه ای هر دو کودکی شدیم که با بازیگوشی از میان خانه های شطرنجی که با تکه گچ روی آسفالت زندگی ترسیم شده بود پریدیم،

  از شور و شوق خانه ها فقط می خندیدیم و با لبخند و چشمان مست بهم نگاه میکردیم.

  اکنون در خیالم مدتهاست که از این بازی خسته شدم .

  من وتو قرار بود آنقدر هم بازی باشیم که با هم خاطره بسازیم ، خاطره ای که در قلب هر دوی ما جاودانه باشد . شاید زمان کوتاه بود برای جاودانه بودن ، ولی همین مدت کوتاه برایم یک دنیا خاطره بهمراه داشت .

  من اکنون فقط به فردا می اندیشم . میدانم که فردا از امروز زیبا تر است . می اندیشم که تورا در لابه لای خانه هایش گم میکنم . فقط به این می اندیشم که خود م را در میان انبوه دیگران پنهان کنم تا دیگر هیچوقت و هیچ زمانی و در هیچ کجا نتوانیم همدیگر را ببینیم .

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤

 

  به هنگام رفتنت عاشقانه هایم را روانت کرده ام

  به هنگام دیدنت بوسه ای را نثارت کرده ام

  شب بود ، غم بود و سکوتی مرگبار در آن شب جاری بود

  دوست داشتم این شب مرادرخودش برباید گویی هیچگاه وجودی ازمن نبوده

  آری در آن شب خفقان آور بود که من همواره

  از واهمه حرفی که شاید هیچ گاه گفته نشود بر خود می لرزیدم

  آری از همان موقع بود که بار سنگین حسرت را به دوش میکشیدم

  حسرت از بین برنده دوستت دارم های لطیف تورا

  حسرت در آغوش کشیدن وجود گرم و مطمئن تو را

  و اکنون که مدتها از آن شب خوف انگیز می گذرد

  باز هم سوالهایی است که در من شکل گرفته

  و هنوز هم بار سوالها و حسرتها را به دوش میکشم

  و باز هم میگویم به هنگام رفتنت عاشقانه هایم را روانت کرده ام

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤

 

  یک قطره ، دو قطره ، سه قطره . . . . آهای آسمون گرفته داری چی کار میکنی ، نمی بینی چتر ندارم .

  - از خیس شدن نترس همش اشک چشامه ، بهش می ارزه بزار آروم ببارم

  ( یاد خودم می افتم وقتی میخوام بگیریم )

  بهش میگم باشه نگاه نکن بی سرپناهم با اشک بارونی چشات خیسم کن ، سبک شی ، بزار پناه من امروز بارون اشک تو باشه .

  نقاش زیبای طبیعت قلموش را می زنه تو رنگها قرمز ، زرد ، نارنجی کمی هم قهوه ایی قاطیش میکنه ، می کشه روی بوم سفید .

  روی سر درختها ، روی برگهای سبز شون خط میکشه . زردها را می تکونه پائین پاشون می ریزه . شاخه ها را کم کم لخت میکنه . دست به ترکیب گلها نمی زنه .

  سرخ و سفید ، یک کم سبزچمنی پای تموم درختاش علقهای تازه میکاره یک مشت بارون روی گلها می ریزه ، بعد گلبرگها را می تکونه تا شبنم روی گلها علفها را خیس بکنه .

  بوی نم بارون از توی بوم داره کلافه ام میکنه

  صدای آب را می کشه بازم شتاب داره ، نمی دونم این همه عجله آب برای چیه ؟ شاید می دونه راهش تا دریا خیلیه . . . .

  خاک توی نقاشی از قدمهای بارون حالا دیگه حسابی خیس شدن دست به خاکها نمی زنم آخه رنگشون هنوز تازه ست و خشک نشده . قلمو را می زاره کنار نگاه می اندازه به تابلوش یکهو یادش می افته

  توی تابلوی پائیزش یک چیزی کم داره .

  قلمو را برمیداره وسط آسمون ابریش یک دسته چکاوک با سینه های سفید می کشه که قصد رفتن دارن ، صداشون توی تابلو می پیچه با صدای گریه ابرها قاطی میشه مثل اینه که دارن ورود پائیز را فریاد می زنن .

  بازم خزون رسیده .

  داد می زنم آهای خدایی که داری نقاشی را می کشی گل مریم تو تابلوت کم نداری ؟

  قلمو را از اون بالا می ندازه .

  - خسته شدی خدایا ! !

  یک نفس عمیق میکشه عطر گل مریم و تو تابلوش جا می زاره .

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ،۱۳۸٤

 

اين همه شهر عاشقونه هق هق گريه شبونه
اين همه قصه از يك اسمه اسمي كه مثل يك طلسمه
يك اسمه طلسمه
ياد تو ياد تو روزهاي رفته
اسم تو اسم تو اسم هر روز هفته است
شيشه ي عمر من افسون اين يه اسمه
زندگيم بسته ي جادوي اين طلسمه
دنياي من طلسمه يك اسمه يك اسمه
سب هاي چوبي تكيده بادبادك هاي پر كشيده
اين همه خاطره طلسمه ياد يك عمره و ي ه اسمه
طلمسه ، يك اسمه
اسم تو اسم دريا ، كبوتر
بوي تو بوي گل گل هاي سرخ پرپر
اسم تو ،‌ رو تن هرسنگ و هر درخته
گفتنش ، خواستنش مثل عشق تو سخته
كي گفته اين يك اسمه ... طلسمه ... طلسمه

اردلان سرفراز
 
  
نویسنده : bahare ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٤

 

در سایه روشن های خیالم در جستجوی گام های تو هستم .

در فراسوی مرز رویا ها ، در میان ابرهای سیال خیالم درانتظار تنفس تو می باشم .

به تو که یک روز آرام ، به آرامی یک خواب در شهر رویاهایم پا گذاشتی ، در دیدگانم جا گرفتی و تسخیر نا پذیر ذهنم را به اسارت خود گرفتی .

اکنون که چون زندانی در بند تو اسیر هستم چرا فراموشم کرده ای؟؟؟؟

اکنون که باید دستهای لرزان مرا بگیری چرا در یادم نیستی؟؟؟

من در میان امواج رود خانه ماهی قرمز کوچکی بودم که در جریان آب پیش می رفتم ، نه غمی از ماندن ونه اندوهی از مردن ، هر چه بود سکون بود و آرامش .

اما تو با تور ماهیگیری خود مرا در بندت گرفتی .

با دستان گرمت تن سرد مرا نوازش کردی و مرا در تنگ بلوری گذاشتی ، هر صبحگاه بر رویم لبخند میزدی و میرفتی .

تو مرا از آنهمه وسعت و عظمت آبها جدا کردی و در یک قفس شیشه ای گذاشتی ، اکنون که به هم صحبتی احتیاج دارم چرا یادم نمی کنی ؟؟؟

و باز هم می گویم که من در سایه روشن خیال در جستجوی گامهای تو هستم و هنوز هم همه روزه بازگشتت را در خیالم جشن می گیرم .

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤

 

آنگاه كه عشق را با عمق وجودت حس كردي, آنگاه كه فرشته زيبايي ها را با اقيانوس   چشمهايت آشنا ساختي كاش مي دانستي كه عشق هزاران رنگ دارد وهزاران طمع,           كاش مي دانستي كه بهار عشق قبل از شكوفا شدن غنچه ها به خزان مي گرايد,                كاش مي دانستي كه نخستين نگاه   مست آلودش آلوده به گناهي بزرگ بود                    گناهي از جنس اشك هاي چشمان زيباي تو, گناهي به بزرگي دلدادگي
كاش آن روز كه قلبت را در جعبه آرزو هاي وجودت نهادي و با دستان خيالين
چشمانت به او كه نخستين نگاهش , نگاهت را بر روي همه چيز بسته بود دادي
مي دانستي كه اين قلب پر تپشت را ارزاني وجود چه كسي ساخته اي ؟                            
كاش می دانستي كه روشنايي چشمانت را به كه هديه كردی                                          

كاش لحظه اي درنگ مي كردی و براي بار اول كبوتر نگاهت را ميهمان شاليزار خزان زده نگاهش مي كردي,كاش دستان لرزانت را لحظه اي بر قلب آرام و آهنينش مي گذاشتي تا با گرمای وجودت آهن وجودش ذوب گردد کاش ميدانستی پايان دوستی پايان زندگی نيست کاش هميشه بهار بودی ولی چشمانت بهاری نبود 

در خاطرات مبهم من آشنا نبود عكسي كه هيچ وقت شبيه شما نبود  

 يك عمرانتظار كسي را كشيده ام آمد كسي كه چهره او آشنا نبود

 گفتي جواب پرسش من چشم هاي توست افسوس در نگاه شما جاي ما نبود

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤

هر بهاری يه خزونی داره عزيزم

اگه می دونستم اینقدر نا مهربونی که تمام خاطرات خوش با هم بودنمون رو فراموش می کنی هیچ وقت دل به تو که مثل یه سراب یا شایدم یه طوفان بودی و اومدی زندگی آروم منو به هم ریختی نمی بستم .

اگه می دونستم با اومدن پاییز منم برای تو تبدیل به یه خزون همیشگی میشم هیچ وقت این جوری اسیر نمی شدم .

آره!! واقعا منم برای تو مثل برگای پاییزی زرد شدم و از بین رفتم . واسه همینه که دیگه توی قلب سیاهت جایی برا دختر عاشقی مثل من وجود نداره .

اما امیدوارم به روزی که بهارت برای کسی که به خاطرش من و عشقم رو نا دیده گرفتی خزون بشه و بیای تا یه بار دیگه زیر خرابه غرورت خرابه غرورم خراب بشه .

اگه يه نامه باشم
پر از پياماي خوب
كاشكي جوابم تو باشي
اگه يه عابر باشم
اسير طوفان شن
كاشكي سرابم تو باشي
پر از گناهم اگر رها شده بي خبر
كاشكي گناهم تو باشي
اگر تمام تنم
دو چشم خسته باشه
كاشكي نگاهم تو باشي
تو در من تب خوندني تب تند و فرياد
تو اصلا تمام مني ، يه سايه ي همسفر ، يه همزاد
تولد يك صدا يه فرياد
سكوت من شيشه اي صداي تو موندني
در من ، طلوع صدايي
تو مثل گل ساده اي نجيب و آزاده اي
اسمت ، صداي رهايي
صداي من رفتني
صداي ما موندني
مثل صداي هميشه
تو مثل گل ساده اي
نجيب و آزاده اي
حرفي ، براي هميشه

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ،۱۳۸٤

 

بیا برای یک بار هم که شده تصویر عشق را در ذهنمان ترسیم کنیم .

نمی دانم چگونه باید باشد نمی دانم عشق را مربعی تصور کنم که چهار زاویه آن مساوی است و یا مثلی که دو ضلع کینه و نفرت و یک ضلع محبت دارد و یا اصلا بهتر نیست او راخطی صاف پندارم که در انتها نقطه اشتراکی با هم تشکیل می دهند .....

ولی شاید بهتر این باشد که عشق را به شکل قلبی تصور کنم که من و تو هم زمان با هم از نقطه انتهایی آن شروع به دویدن کنیم و در بالای قلب دست در دست هم به درون حفره آن بلغزیم .

شاید بهترین شکل همین باشد ....

 

ميان اين برهوت
اين منم من مبهوت
بيا بيا برويم
به آستانه گلهاي سرخ در صحرا
و مهرباني را
ز قطره قطره باران ز نو بياموزيم
بيا بيابرويم
به سبزه زار كه گسترده سينه در صحرا
بيا كه سبزه ‌آندشت را لگد نكنيم
و خواب راحت پروانه را نياشوبيم
گياه تشنه لب دشت را به شادابي
ز آب چشمه شراب شفا بنوشانيم
بيا بيا برويم
و مهرباني خود را به خاك عرضه كنيم
كه دشت تشنه عشق است و شهر بيگانه
بيا بيا برويم
كه نيست جاي من و تو
كهجاي شيون نيز
نه سوز سرما اينجا
كه خشمي آتش وار
به شاخه سر نزده هر جوانه
مي سوزد
نه پر گشود پرنده در اوج در پرواز
كه شعله هاي غضب جوجه پرستو را
درون بيضه به هر آشيانه مي سوزد
تمام مرتجعان غول گول دنيايند
هميشه سد بلندي به راه فردايند
بيا بيا برويم
كه در هراس از اين قوم كينه توزم من
و سخت مي ترسم
كه كار را به جنون
و مهرباني ما را به خاك و خون بكشند
چگونه مي گويي
به هر كجا كه رويم آٍمان همين رنگ است
بيا بيا برويم
آه من دلم تنگ است
بيا بيا برويم
كجاست نغمه عشق و نسيم آزادي
در اين كوير نبينم نشان آبادي
نشانه شادي
دلم گرفت از اين شيوه هاي شدادي
بيا بيا برويم
خوشا رستن و رفتن
به سوي آزادي



مصدق
  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤

 

در جستجوی تو تمام شهز را گشته ام ، ولی انگار تو از ابتدا در شهرجایی نداشتی ...

در جستجوی آن دو چشمان تو در هر بازی سر کشیدم و در های بسته را کوفتم . ولی انگار نه انگار تویی وجود داشته ای.

با خودم فکر میکنم نکند تو در رویا بودی؟؟؟

شاید هم تو خواب شیرینی بودی که یک شب پاورچین پاورچین به شهر خوابم آمدی و آنگاه سحرگاهان از لبه یدیوارهای شهر همچون سایه خیال پر گشودی و رفتی ....

اما حالا با خود می اندیشم تو بودی تو واقعیتی بودی که نه در رویا ونه در خواب در حقیقت محض دیدمت .

اما اکنون نمیدانم کجایی؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٤

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود !

  خودمونیم خدا از روی تنهایی خودت یه کپی زدی برای من و بین تمام آدمهات منو رها کردی .

  نگفتی من که طاقتم مثل خودت نیست ..... صبر و تحمل من ، صبر و تحمل تو نیست ....

  حالا خودت هم کمکم کن تا این همه تنهایی رو تحمل کنم ....

  آخه خودت که میدونی خیلی تنهام .... بد جوری غریب افتادم .

 

 بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

 بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من
لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

 آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

 اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

 در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

 خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

 پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

 پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

 شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

 ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

 حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

 عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

 بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت

  وحيد طلعت

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

با تمام اینا که خیلی برای خودت و نگاهت و شنیدن صدای گوش نوازت دل تنگم اما به امید این که در آینده ای نه چندان دور می تونم ببینمت و توی رود خونه زلال چشمات غرق شم آروم می گیرم.

یعنی میشه من دوباره ببینمت . یعنی میشه با اون چشمای قشنگت یک بار دیگه به من نگاه کنی و اون اخم دلنشینت رو چاشنی چهره مهربونت کنی و با محبت دوباره بهم حتی اگه شده مثل اون موقع ها

به دروغ بگی دوستت دارم .

دوباره با زنده کردن خاطرات گذشته اشکها به سمت من هجوم اوردند و فرصت نمی دهند یاد نگاه سردت تو اون روز سرد پایییزی که آخرین دیدار وحشتناک ما بود از خاطرم پاک بشه . با تنفر میخواستم از تو جدا بشم غافل از اینکه نگاهم سرتاپا التماس بود و بس . چشمهای بسته شده ام را باز میکنم تا به حال برگردم میخواهم از گذشته جدا بشم نه از گذشته که از یاد و خاطره تو جدا بشم .

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

  غروب یک روز پاییزی ، نم نم باران . آسمان گرفته. ابرهای گریان همه تداعی آن روز را دارد .

  یک روز غم انگیز . مثل همیشه وجودم پر بود از اضطراب و دلشوره . تا زمانیکه که ترا دیدم و تو آمدی .

  اما ای کاش آن روز نیامده بودی چرا که آخرین دیدارمان همان روز بود . بعد از آن دیگر ترا ندیدم.

  و از همان روز که غروب یک روز پاییزی ، نم نم باران آسمان گرفته و ابرهای گریان برایم جدایی ازیک دوست را به یاد می آورد .

  اگر چه دوستیمان بر پایه استواری نبود اما قشنگ بود.

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

بر سجاده عشق با تکبیر التماس به نماز خیال تو در مقابل قبله معبود قلبم می ایستم و با هر قنوت حضور همیشگی تو را میخواهم . با حریر چشمانت چادری از جنس گلبرگهای یاس بر سر میکنم و بر مهر قلب تو سجده . تو را از خدایم می خواهم و باصدایی که از انتها ترین نقطه دلم فریاد میشود داشتنت را برای همیشه از او می خواهم . از اشکهای چشمانم برای زمزمه های نمازم بهترین ترنم را می سازم و در سلام آخر اولین سلام را به تو می بخشم و در بخشایش او فقط تو را می خواهم .

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٤

مناجات

    در مقابلت زانو میزنم ، دیدگانم را میبندم و اشکهایم را بر گونه هایم می ریزم.
      دستانم را میگشایم و قلبم را از هر چه نیرنگ و ریا است پاک میکنم و به درگاهت می آیم.
    با صدایی که از اعماق وجودم سرچشمه میگیرد ترا می خوانم و بعد دیگر بغض گلو امانم نمیدهد .
    زیر لب زمزمه میکنم،صدایت میزنم و آرام نجوا میکنم که درهای لطف و رحمت خود را بر من مبند .
   راهگشایم باش گرچه میدانم بنده رو سیاهی هستم ، دستهای ناتوانم را بگیر اگر چه من در وظیفه خود کوتاهی کردم.
    تو بزرگی کن من امید به رحمت تو دارم. تو کمکم کن تو که بزرگی ، رحیمی ، بخشنده ای و کریمی.
   تو که بنده نوازی، تو که اول و آخر هر کلامی .
   و بعد دیگر نمی توانم ادامه دهم بر روی سجاده ام می افتم و گونه هایم را با پر چادرم پاک میکنم.....

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤

خيلی تنهام

 

  در تنهاترین آسمان شبم تو تک ستاره سربی قلب این تنهایی شدی سوسوی این ستاره را از شب این آسمان نگیر .

  در پهندشت سینه دلم سکوت است و اضطراب دلشوره است و غوغا و تاریکی . ظلمت شبهای این دل تنهایم را تو ستاره امید باش .

  انتظار برای تورا دوست میدارم به خاطر لحظه دیدارش وقتی تو را ببینم که با لبخندی بر لب و اشارتی بر چشم به سوی من می آیی ای همه آیت عشق .

  با تو همه شورم همه عشقم همه نورم و بی تو خشکم کویرم بایرم سردم . ای همه شور عشقم و نور چشمم مرا با نگاهت از این کویر بایر خشک نجات ده .

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

احساس میکنم امشب یه جور دیگه ای .....

حتی صدای نازنینت هم مثل اون موقع ها نیست که من میپرستیدمش....

چشمات رو هم که نگو!!! اینقدر منو به سردی نگاه میکنه که با نگاه کردنت بغض راه گلومو میبنده و میخوام زندگیمو بدم ،اما ازت یه قولی بگیرم که دیگه منو اینجوری نگاه نکن که این بی روحی نگات و سردی

صدات منو میکشه.....

چشامات امشب یه رنگ دیگست ، همیشه رنگ عشق بود اما امشب رنگ سرزنشه ، شایدم رنگ تمسخر .اگه بری من میمیرم ، خیلی زود میمیرم ....

اون لحظه ای که همیشه ازش میترسیدم خواه نا خواه رسیدش......

هر چی دلت میخواد بهم بگو من از خیلی وقت پیش انظار داشتم بهم بگی . پس نذار هیچ حرفی روی دل مهربونت سنگینی کنه .

بهم بگو که دیگه نمیخوای من تنها عزیزت باشم .

غصه منم نخور من یه جور با این درد مدارا میکنم ، من عادت کردم .

اما اگه رفتی دیگه بر نگرد . بذار من یه جوری با این درد بی امونم کنار بیام .

آره عزیزم تو هم میری دیگه بر نمی گردی و من برای همیشه باید چشم انتظارت بمونم در حالی که میدونم هرگز بر نمیگردی ...

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

  اشکهامو آروم آروم روی گونه هام می ریزم و گونه هام زیر داغی اشکهام خیس می شن .

  دیگه نمی تونم بغض گلومو فرو بدم به این امید که کسی اشکهامو نبینه.

  دیگه نمیتونم بخندم در حالی که قلبم دریای اشکها رو در خودش جا داده .

  به قلبم نهیب می زنم دیگه بس کن تا کی صبوری؟؟؟تا کی بردباری؟؟؟بذار چشمام بگریند تا باور کنم هنوز هم عاشقانه می پرستمش . شاید تو هم سبک شوی.

  بذارچشمهام دریایی از اقیانوس اشکهام بشن .

  بذار چشامام فریاد بزنند . بذار بغض چندین ساله را با گریه های شبانه آرام کنم. میخوام امشب همراه تمام ابرهای گرفته ببارم تا صحرای خشک گونه هام سیراب شوند .

  می خوام امشب طوفانی ترین دریا رو در چشمام داشته باشم و بدون شرم از نگاه دیگران فقط گریه کنم .

  اشک چه زیبا امشب خیال یاری دارد آروم از پنجره نگام جاری میشه و بر دلم میشینه.

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٤

به يادت اشک می ريزم

   به یادت اشک می ریزم ، تو اما بر نمیگردی

   ندونستی که می خوامت، ندونستی و بد کردی

   به یادت اشک میریزم ، که عشقت مونده تو سینه

   هنوزم عاشقت هستم ولی چشمات نمی بینه

   من معصوم خوش باور ، تو رو عاشق میدونستم

   می خواستم بکنم از تو نتونستم ، نتونستم

   به سم عشق تو افسوس ، شده آغشته خون من

   که زخم تو فرو رفته ، به مغز استخوان من

   تو فهمیدی که دیوونه ام،تو دیدی جون برات میدم

   تا اون شب ، امن شب آخر تو رو با اون یکی دیدم

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤

 

 سلام

 از کتاب کافه نادری نوشته آقای شاهکار دانش پژوه ۲تا شعر می نويسم که بخونين.

 

 

  کیه که آخر دیوونگیه واسه چشمات؟؟

  کیه جز من که می میره واسه لحن خنده هات ؟؟

  کی واست قصه می گه شبا که خوابت نمی ره؟؟؟

  کیه پا به پات می یاد وقتی که بارون می گیره؟؟

  کیه وقتی تشنته تو ابرا بلوا می کنه؟؟

  اگه یه جرعه بخوای کویر و دریا می کنه؟؟

  یه شبه موی تو روبه صد تا مهتاب نمی ده؟؟

  پات می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده؟؟

  اون منم که عاشقونه ، شعر چشماتو می گفتم

  هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم

  هنوزم می یای تو خوابم تو شبای پر ستاره

  هنوزم می گم خدایا کاشکی بر گرده دوباره

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤

 

  من نمی دونم چی شد که یهو از من دور شدی ، نمیدونم عشق کی تو قلبت خونه کرده که دیگه منو نمی بینی و التماس چشمامو باور نمیکنی.

 هر چی فکر می کنم نمی فهمم که چطور تونستی من و عشقمو نادیده بگیری و از من و دنیای مهربون من که من و تو با هم با عشق ساخته بودیم جدا شی...

 آخه تو که میگفتی منو دوست داری ..

 یادمه همیشه می گفتی بدون من نمیشه زندگی کرد پس چی شده که تو حتی زندگیم فراموش کردی؟؟؟؟

 آره عزیزم ...فکر کنم من گول حرفاتو خوردم ...اما کاشکی می دونستم که حرفات دروغه ....کاشکی میدونستم مهربونی چشمات فریبه...کاشکی میدونستم تا الان اینجوری تو این دنیای بیکسی تنها رها نمی شدم.

 اما الان کجایی که ببینی از غصه دارم دق می کنم ؟؟

 کجایی که یه بار دیگه سرمو بذارم روشونه های مهربونت و از بی وفاییات برات بگم و تو هم بگی تمام اینا یه شوخی بیشتر نبوده ؟؟؟

 می خوام بهت بگم که هنوزم جای خالیش کنارمه و اینجا بدون تو هیچ لطفی نداره .

 پس بیا . برا یه بار هم که شده این گریه های منو بی جواب نذار....

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤

من امشب يه دنيا غمم

من امشب یه دنیا غمم.

خدایا من امشب به اندازه ی ستاره هات غم دارم.

خدایا هر چه غم و دلتنگی و حسرت امشب ریختی تو دل من.

امشب غم دارم به خاطر اینکه دوباره با دیدن چشماش یاد بی وفاییاش افتادم . یاد روزی که بهم گفت باید تموم مهربونیات و نادیده بگیرم و تنهات بذارم.

خدا جون امشب خیلی دلم تنگه .

دلتنگ شنیدن صداشم. دلتنگ روزای با هم بودنمون .

من امشب یه دنیا حسرتم . حسرت روزایی که خیلی زود رفتن و من و دلم و تنها گذاشتن .

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

گفتنيا رو نگفتم که حالا دارم ميسوزوم

همیشه از خدا میخواستم که یه دفعه دیگه صورت ماهتو ببینم .....ببینم که مثل همیشه با اون صداقت همیشگی به من نگاه کنی و با اون لبخند مهربونت بهم بگی دوسم داری و دستهای سرد منو با گرمای وجودت گرم کنی....

اما ایندفعه که خدا یه لطفی کرد و منم دیدمت یه جور دیگه بودی ....

دیگه نه چشمات صداقت همیشگی و داشت و نه اون لبخندت لبخند همیشگی بود....

شاید همیشه چیز نا بجایی از خدا می خواستم که یه دفعه دیگه ببینمت ....اما منم گناهی ندارم از کجا میدونستم ایندفعه که میای میخوای بگی که دیگه تو قلب نامهربونت جایی ندارم یا میخوای بگی که آروم آروم با گذشت زمان یکی دیگه جامو گرفته....

حالا هم تورو به خدا می سپرم.

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

  الان چند وقتی میشه نتونستم خوب نگاهت کنم، واسه همین همه چیز یک رنگ دیگست ، مثل رنگ غم.

  وقتی نگاهت نمی کنم انگاری یه تیکه از وجودمو گم کردم چون نمیتونم با نگاهم بهت بگم که با تمام نا مهربونیات هنوزم دوست دارم و میخوام هنوزم وجودم با درد نداشتنت عجین باشه.

  آخه من با این درد زندگی می کنم. دیگه جزیی از وجودم شده . با این درد دوست داشتنی نفس می کشم و کارای روز مره ام را انجام میدم .

   نمی دونم چرا خدا یک دفعه اینقدر با من مهربون شد و ترو فرستاد که من  با نگاه کردنت این موهبتش یعنی عشق را بشناسم و با تک تک اعضای بدنم اونو حس کنم و در اون غرق بشم و

  چرا یک دفعه بندشو با من نا مهربون کرد!!!!!

 اما خدا جون خیلی دوستت دارم . به اندازه تمام قشنکیهات دوست دارم که عشق منو واسه همیشه تو قلبم حفظ کردی.

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

. دست خودم نیست.نمیخوام گریه کنی حتی حالا که میخوای بری طاقت دیدن اشکات را ندارم که بی وقفه روی گونه هات میریزن نمیتونم ببینم حالا که بعد از این همه مدت اومدی بگی نمیخوای دستهای گرمت همسفر دستهای سرد و بی روح من باشن .

عزیز نامهربونم حداقل بهم بگو چرا برچسب زشت از یاد رفته شده روی قلبی خورده که فقط برای تو میتپه؟؟؟؟

چرا من باید فدای اون دیو غروری بشم که تازه تو قلبت رشد کرده و اجازه نمیده تو صدای زمزمه منو که دارم از عشق برات میخونم بشنوی .

کاش از اول میدونستم که تو من و نمیخوای کاش میدونستم که داری با کلمات بازی میکنی و من شدم بازیچه دل نامهربونت.

اگه بی وفایت را باور میکردم الان نباید طعم تلخ تنهایی را بچشم ، الان نباید بشینم و تو چشمات نگاه کنم تا با این نگاه سردت بهم بگی که خیلی احمقانه دارم می بازم و باید منتظربمونم تا بهم بگی دیگه نمیخوای اون لبخند نازنینت مال من باشه .

بیا یه قراری بگذاریم نمیخوام هیچ وقت وجود پرمحبت که نمیدونم چرا دست بی رحم روزگار وحشیانه اونو بی مهر و محبت کرده پیش من باشه اما اجازه بده یاد تو که همیشه برام تداعی کننده زمانیه که بدون دغدغه

و نگرانی با تو سپری شده توی قلبم و ذهنم و روحم حک بشه .

 

خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوستش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي‌وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي‌سوزونه گاهي قلب‌و زهرتلخ بعضي حرفا

خيلي سخته اون كسي كه اومد و كردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي‌مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه

نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون كسي كه گفت واسه چشمات مي‌ميره
بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي

خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي‌پرسي يعني مي‌شه اون بره زماني
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي كه چشمات نمي‌خواد اون‌و ببينه

خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلايي
كاش مجازات بدي داشت توي قانون بي‌وفايي
خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
اگه چتر نداشته باشن تو دستا هردوتاشون
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده‌ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه كسي شكستن
خيلي سخته واسه‌ي اون بشكنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه‌ي اون بشه عادت
ديدن‌و بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
خيلي سخته چشماي تو واسه‌ي اون كسي خيسه
كه پيام داده يه عمره واسه تو نمي‌نويسه
خيلي سخته اون‌كه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اون‌جا ببيني روز شد دوباره
خيلي سخته كه من و تو هميشه عاشق بمونيم
اونقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوم‌مونيم

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

چند وقتی میشد که آسمون نگات ابری بود. به من نمیگفتی چی شده . نگومیخواستی دلمو واسه همیشه تنها بزاری .

اما به خاطر کدوم گناه انجام نداده ؟؟؟؟واسه کدوم اشتباهی که پیش چشمای مهربونت قابل بخشش نیست یه همچین مجازات سنگینی حق من شده؟؟؟

من دارم تقاص کدوم کار بدمو میدم که چشمای قشنگت دیگه منو باور نمی کنه و دل مهربونت دیگه منو نمیخواد؟؟

شاید از اولم نمیخواست.

شاید نمیخواست و وانمود میکرد که میخواد من همه کسش باشم.

وقتی یه خورده عقب تر بر میگردم ، زمانی که من تنها بهارش بودم افسوس میخورم که چرا نتونستم دروغو از چشمات بخونم.

کاشکی به بی صداقتی که از اعماق وجودت بلند می شد بیشتر دقت میکردم.

تا الان محکوم

 

 

به تنهایی نمیشدم....

خوب من !!! اگه برگردی این قلب شکستمو پیشکش وجود مهربونت میکنم.

پس بیا این قلب شکسته رو که خودت با غرورت شکستی و له کردی پیشکشت کنم...

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

محبوب من بيا
 تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام
 شور و نشاط عشق برانگيزد
 من غرق مستي ام
 از تابش وجود تو در جام جان چنين
 سرشار هستي ام
 من بازتاب صولت زيبايي توام
 آيينه شكوه دلارايي توام

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

همیشه فکر میکردم بدون اون نمیشه زندگی کرد....

فکر میکردم زندگی تموم میشه،همه چیز به هم میریزه و بغض راه گلومو میبنده...

اما الان میبینم میشه هنوزم زندگی کرد... هنوزم میشه نفس کشید...

دنیا تموم نشده اما کاشکی میشد تا این روزهای بی تو بودنو من نمیدیدم.

جاش همه جا خالیه مخصوصا کنار من.

بغضی که تو گلوم سنگینی میکرد هنوزم همون جور باقیه.

دلم واسه روزای با هم بودنمون خیلی تنگه.

فکر نمیکردم فراموش کردنش انقدر سخت باشه نه! محال باشه.

نمیتونم اون نگاه قشنگشو فراموش کنم،اون خندید نا و حرف زدناش کمرنگم نمیشه چه برسه به اینکه بخوام فراموششون کنم.

میخوام باهاش حرف بزنم،بگم که بیا چون زندگی بدون واسم پوچه.حتی دنیام بدون تو رنگی نیست.

پس بیا وروزهای زندگی منو طلایی کن.

بگم برگرد که بدون تو غمی به جونم افتاده که داره منو میسوزونه و خاکستر می کنه.

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤

فقط شعر

 شرمنده ام
 گفته بودم
 دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم
 گفته بودم
 غبار قديمي تقويم را
 ازش يشه هاي شعر وخاطره پاك نمي كنم
 گفته بودم
 صداي سرد سكوت اين سالها را
 با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
 اما دوباره دل دل اين دل درمانده
 تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد
 هي
 هميشه همسفر حدود تنهايي
 بگذار كه دفتر دريا هم
 گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

ميلاد

   گرمترین ماه سال خدا گرمایش را نه از خورشید که از وجود توگرفته و همین حضور گرم تو این عشق آتشین را برای من داشته و من سراسر نشاطم سراسر شورم.

   یک دسته گل نسترن سفید ، با یک دسته گل رز قرمز با شاخه های بلند ، بین تمام گلها یک شاخه سبز به نشانه همیشه سبز بودن وجودت میزارم دست آخر هم برای عطر سبد گلم ، گلهای یاس و سفید و ظریف

  را می چینم با یک لبخند ، با نگاه با یک تبسم با یک سلام گرم عاشقانه قشنگ ترین روز زندگیت را تبریک می گم.

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

روزهايی که تموم شدن...

  در افق لاجوردی صبح پاييزی در هاله ای از گذشت ايام به روزهای رفته می انديشم .

  به آن زمان که در ذهنم فقط تصويری از تو نقش بسته بود.

  به آن عصرپاييزی که به ديدنت آمدم تو از روی مهر دستت را بسويم دراز کردی و من با خشم و قهر دستم را کنار کشیدم .

  تو در چهره ام نگاه کردی...چه دیدی نمیدانم و تو هیچگاه نگفتی اما ما در دیدگانت خیانت میدیدم .

  با تو گام بر میداشتم اما در وجودم تنفر زبانه میکشید ...

  ای کاش همان موقع همه چیز را که در ذهنم بود گفته بودم . اما باز در آخرین خانه قلبم خانه عشق تو بود.

  بعد از آن آنچه بین من و تو رد و بدل شد سعی در تحکیم پل دوستی من و تو نداشت و هر چه بود تمام وابستگیها را از بین برد .

  و اکنون در ورای گذشته ها به تو می اندیشم ، به تو و خاطرات تو ...

  چهره تو را نه چندان واضح مثل هیشه ساده میبینم و خودم را همان دختر بی خبر از همه چیز.

 و فقط عشق را در نگاهم میبینم ....

 و باز مثل گذشته ها نمی دانم نمیدانم که آیا در نگاه تو هم عشق  هست؟؟؟؟

 

  دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

 ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

  صد نامه فرستادم و ان شاه سواران

  پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد

  سوی من وحشی عقل رمیده

  اهو روشی کبک خرامی نفرستاد

  دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

  وز ان خط چون سلسله دامی نفرستاد

 فریاد که ان ساقی شکرلب سر مست

  دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

  چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

  هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤

روزی که باورم کنی

 وقتی که تو اینجایی احساس آرامش می کنم حداقل دیگه حس زشت حسادت منو نمی سوزونه و خاکستر کنه... حتی دلم هم آروم میشه و یه آرامشی بهم دست میده که میخوام این حس برای همیشه در جریان باشه .

 با نگاه کردن به چشمای نازنینت که الان دیگه باچشمای من کاملا بیگانست خاطرات گذشته به طرفم هجوم میارن ومنو در خودشون غرق می کنن ، خاطراتی که همه جا همراه منن و لحظه ای منو رها نمیکنن،

 اما انگار تو دوست نداری بی قراری منو باور کنی ، هر وقت حرفامو بهت میزنم یه جوری نگاهم می کنی و با نگاهت انگار می خوای بگی که فایده ای نداره و این درد باید همیشه همدم و پر کننده لحظه های تنهایی من باشه ....

 چرا فکر میکنی منم می تونم مثل تو اینقدر بی خیال باشم واین درد دوست داشتنی و فراموش کنم؟؟؟

 اما حالا که برات فرقی نمی کنه دوست دارم یه چیزیو بدونی که خیلی دوست دارم ، اما خودت نخواستی که این علاقه دو طرفه باشه اما اینو میدونم که یه روزی میشه که منو بفهمی و التماس  چشمامو باور کنی....

 میدونم که خیلی دوست داری با کارهات دل عاشق منو بشکنی اما اگه یه دفعه به چشمام نگاه کنی حتما از این کارت پشیمون میشی ...

  زیر خاکستر ذهنم باقیست آتشی سرکش و سوزنده هنوز

  یادگاریست زعشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز

  عشقی آن گونه که بنیان مرا سوخت و از ریشه خاکستر کرد

  غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز

  گاهگاهی که دلم میگیرد پش خود میگویم

  آن که جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز

  سخت جانی را بین که نمردم از هجر

  مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد

  گفتم از عشق تو من خواهم مرد چو نمردم هستم

  پیش چشمان تو شرمنده هنور

  گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت

  بعد تو لیک پس از آن همه سال

  کس ندیده به لبم خنده هنوز

  گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده رود

  سال هاست که از دیده من رفتی

  دلم از مهر تو آکنده هنوز

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤

عشق ما اين مدلياست

  بیا برای یک بار هم که شده تصویر عشق را در ذهنمان ترسیم کنیم .

  نمی دانم چگونه باید باشد نمی دانم عشق را مربعی تصور کنم که چهار زاویه آن مساوی است و یا مثلی که دو ضلع کینه و نفرت و یک ضلع محبت دارد و یا اصلا بهتر نیست او راخطی صاف پندارم که در انتها نقطه اشتراکی با هم تشکیل می دهند .....

  ولی شاید بهتر این باشد که عشق را به شکل قلبی تصور کنم که من و تو هم زمان با هم از نقطه انتهایی آن شروع به دویدن کنیم و در بالای قلب دست در دست هم به درون حفره آن بلغزیم .

 شاید بهترین شکل همین باشد ....

 

   دگر ره شب آمد تا جهاني سيا كند 
  جهاني سياهي با دلم تا چها كند 
  بيامد كه باز آن تيره مفرش بگسترد 
  همان گوهر آجين خيمه اش را به پا كند
  سپي گله اش را بي شباني كند يله
  در اين دشت ازرق تا بهر سو چرا كند
  بدان زال فرزندش سفر كرده مي نگر
  كه از بعد مغرب چون نماز عشا كند
  سيم ركعت است اين غافل اما دهد سلام 
  پس آنگه دو دستش غرقه در چين فرا كند
   به چشمش چه اشكي راستي اي شب اين فروغ
  بيايد تو را جاويد پر روشنا كند
   غريبان عالم جمله ديگر بس ايمنند
   ز بس كاين زن اينك بيكرانه دعا كند
  اگر مرده باشد آن سفر كرده واي واي
   زنك جامه بايد چون تو جامه ي عزا كند
  بگو اي شب آيا كائنات اين دعا شنيد
  ومردي بود كز اشك اين زن حيا كند ؟

 


  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤

گل من گريه نکن

  در جستجوی تو تمام شهز را گشته ام ، ولی انگار تو از ابتدا در شهرجایی نداشتی ...

  در جستجوی آن دو چشمان تو در هر بازی سر کشیدم و در های  بسته را کوفتم . ولی انگار نه انگار تویی وجود داشته ای.

 با خودم فکر میکنم نکند تو در رویا بودی؟؟؟

 شاید هم تو خواب شیرینی بودی که یک شب پاورچین پاورچین به شهر خوابم آمدی و آنگاه سحرگاهان از لبه یدیوارهای شهر همچون  سایه خیال پر گشودی و رفتی ....

 اما حالا با خود می اندیشم تو بودی تو واقعیتی بودی که نه در رویا ونه در خواب در حقیقت محض دیدمت .

 اما اکنون نمیدانم کجایی؟؟؟؟؟

 

  گل من گريه مكن
  كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
  قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
  گل من گريه مكن
  سخن از اشك مخواه
   كه سكوتت گوياست
  از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
  دل غربت زده ات
  بي نوايي تنهاست
  من و تو مي دانيم
  چه غمي در دل ماست
   گل من گريه مكن
  اشك تو صاعقه است
  تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
  بيش از اين گريه مكن
  كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
  من چو مرغ قفسم
  تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
  گل ن گريه مكن
   كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
  فطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
  دل به اميد ببند
  نا اميدي كفرست
  چشم ما بر فرداست
  ز تبسم مگريز
  در دندان تو در غنچه ي لب زيباست
  گل من گريه مكن

 

 


 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤

بازم درد و دل

   خودمونیم خدا از روی تنهایی خودت یه کپی زدی برای من و بین  تمام آدمهات منو رها کردی .

  نگفتی من که طاقتم مثل خودت نیست ..... صبر و تحمل من ، صبر  و تحمل تو نیست ....

  حالا خودت هم کمکم کن تا این همه تنهایی رو تحمل کنم ....

  آخه خودت که میدونی خیلی تنهام .... بد جوری غریب افتادم .

 

  از که می گویی حکایت

  شهر دل خالیست..خاموش است

  برکه آرام است و غمگین

  شهرزاد قصه گو تنهاست

  نغمه های آشنایی مرده بر لبهای کوچه

   نه صدایی

  نه دگر آوای گرم آشنایی

  بر خیابانهای ساکت

  مانده تنها رد پایی
 
 
 
  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤

چشم ما

شاید هیچ عضوی به قشنگی چشمای ما آدما نباشه ، حتما می پرسید چرا ؟ خوب الان میگم .

با چشمامون می تونیم هر چی قشنگی تو دنیاست را ببینیم ( گرچه از بد روزگار زشتی ها هم دیده می شن )

گلبرگ گل سرخ مخملی بودن گلبرگها یک قطره شبنم روی برگ های تازه جوونه زده همه را با چشمامون میبینیم.

حتی با اونها حرفهامون را هم میزنیم، وقتی به چشم اونی که بیشتر از همه چیز دوسش داری خیره میشی ، وقتی چشماتون روی هم لبخند میزنه

ویا حتی وقتی قطره اشک مهمون چشماتون میشه همه حرفهایی هستش برای گفتن که اگه هیچی هم نگیم یا حتی وقتی که سکوت دقایق با هم

بودنمون را پر میکنه باچشمامون تمام حرفهامون را میزنیم.تمام عهدهامون را میبندیم و تمام قرارهامون را میزاریم.

به این امید که سکوت چشمامون هیچ وقت حرف از جدایی نزنه.

 

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز پاسخی سخت درشت

و مرا غصه ان هرگز کشت!!!!

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٤

بهاره

  گيسوانت را كه به دست باد مي سپارم

  , دلم تكان مي خورد آغوشت را كه باز ميكنم,

  گرماي تنت پيشاني ام را تبدار مي كند با دستت, دستم را كه مي گيرم, گرماي عشقت را لمس می    كنم

  نفست را كه بيرون مي دهم, اينجا, توي صورتم, نفسم بند مي آيد از هيجان لبخندت را كه مي زنم,   لبخند با تمام ابهتش روي صورتم نقش مي بندد گامهايت را كه به سويم بر مي دارم,

  احساس نزديكي ام به تو دوصدچندان مي شود

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤

به اميد ديدار

با تمام اینا که خیلی برای خودت و نگاهت و شنیدن صدای گوش نوازت دل تنگم اما به امید این که در آینده ای نه چندان دور می تونم ببینمت و توی رود خونه زلال چشمات غرق شم آروم می گیرم.

یعنی میشه من دوباره ببینمت . یعنی میشه با اون چشمای قشنگت یک بار دیگه به من نگاه کنی و اون اخم دلنشینت رو چاشنی چهره مهربونت کنی و با محبت دوباره بهم حتی اگه شده مثل اون موقع ها

به دروغ بگی دوستت دارم .

دوباره با زنده کردن خاطرات گذشته اشکها به سمت من هجوم اوردند و فرصت نمی دهند یاد نگاه سردت تو اون روز سرد پایییزی که آخرین دیدار وحشتناک ما بود از خاطرم پاک بشه . با تنفر میخواستم از تو جدا بشم غافل از اینکه نگاهم سرتاپا التماس بود و بس . چشمهای بسته شده ام را باز میکنم تا به حال برگردم میخواهم از گذشته جدا بشم نه از گذشته که از یاد و خاطره تو جدا بشم .

 

گل انداما به سویم دسته ای گل فرستادی مرا پروانه کردی

مرا کاشانه چون غمخانه ای بود تو این غمخانه را گل خانه کردی

ز دست قاصدت گل را گرفتم به هر گل برگ آن صد بوسه دادم

پس از آن با دلی اکنده از شوق به ارامی به گلدلنی نهادم

شبانگه گرد گل پروانه گشتم به یاد تو به گل بس راز گفتم

حکایت ها که با تو گفته بودم به جای تو به گلها باز گفتم

میان دسته ی گل زنبقت را ز اشک چشم گریان آب دادم

بنفشه را به یاد گیسوانت به انگشتم گرفتم تاب دادم

گل ناز تو را بوسیدم از شوق ولی آن گل کجا ناز تو را داشت؟

نشانی داشت از بوی تو اما کجا چشم فسونساز تو را داشت ؟!!!

به روی برگ زیبای گل سرخ نهاد م با لبی غمگین لبم را

به امیدی که با یاد لب تو به صبح آرم به شادی یک شبم را

ولی هر چند بوسیدم گلت را دل تنگم چو غنچه هیچ نشگفت

در آن حالت که گرم بوسه بودم گل سرخ تو در گوشم چنین گفت

گل سرخم مخوان ای عاشق مست که من پیش لب یار تو خارم

به سرخی گرچه دارم رنگ ان لب 

ولـــــــــــــــــــــــــــی

 شيرينی وگرمی ندارم

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤

غمگين تر از هميشه

   غروب یک روز پاییزی ، نم نم باران . آسمان گرفته. ابرهای گریان  همه تداعی آن روز را دارد .

 یک روز غم انگیز . مثل همیشه وجودم پر بود از اضطراب و دلشوره . تا زمانیکه که ترا دیدم و تو آمدی .

 اما ای کاش آن روز نیامده بودی چرا که آخرین دیدارمان همان روز بود . بعد از آن دیگر ترا ندیدم.

 و از همان روز که غروب یک روز پاییزی ، نم نم باران آسمان گرفته و ابرهای گریان برایم جدایی ازیک دوست را به یاد می آورد .

 اگر چه دوستیمان بر پایه استواری نبود اما قشنگ بود .

 

حس مي كنم دوباره دلم مبتلاي توست

حس غريبه اي كه هوايش هواي توست

حسي شبيه عشق شبيه پرنده ابر

حس سماع در ملكوت هواي توست

پشت عبور ثانيه ها محو مي شود

احساس يك غريبه كه ناآشناي توست

امروز هرچه دغدغه و شور شاعري هست

بگذار عاشقانه بگويم براي توست

دارد دلم قدم به قدم پيش مي رود

بين تمام حادثه ها رد پاي توست

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

رفتنی بودی

 احساس میکنم امشب یه جور دیگه ای .....

 حتی صدای نازنینت هم مثل اون موقع ها نیست که من میپرستیدمش....

 چشمات رو هم که نگو!!! اینقدر منو به سردی نگاه میکنه که با نگاه کردنت  بغض راه گلومو میبنده و میخوام زندگیمو بدم ،اما ازت یه قولی بگیرم که دیگه منو اینجوری نگاه نکن که این بی روحی نگات و سردی

 صدات منو میکشه.....

  چشامات امشب یه رنگ دیگست ، همیشه رنگ عشق بود اما امشب رنگ  سرزنشه ، شایدم رنگ تمسخر .اگه بری من میمیرم ، خیلی زود میمیرم ....

 اون لحظه ای که همیشه ازش میترسیدم خواه نا خواه رسیدش......

 هر چی دلت میخواد بهم بگو من از خیلی وقت پیش انظار داشتم بهم بگی . پس نذار هیچ حرفی روی دل مهربونت سنگینی کنه .

 بهم بگو که دیگه نمیخوای من تنها عزیزت باشم .

 غصه منم نخور من یه جور با این درد مدارا میکنم ، من عادت کردم .

 اما اگه رفتی دیگه بر نگرد . بذار من یه جوری با این درد بی امونم کنار بیام .

 آره عزیزم تو هم میری دیگه بر نمی گردی و من برای همیشه باید چشم انتظارت بمونم در حالی که میدونم هرگز بر نمیگردی ...

 

 

  رفتند دلبران و ندانم نشانشان
  اما نشسته بر لب من داستانشان
  هر روز و شب به سوز دعا آرزو كنم
  دارد خدا ز چنگ بلا در امانشان
  گلچهرگان به حال نبردند با دلم
  طرز نگاه ناوك و ابرو كمانشان
   آنان كه يار مردم محنت رسيده اند
  اي جان من فداي دل مهربانشان
  آن رفتگان كهرسم محبت نهاده اند
  صد ها هزار رحمت حق بر روانشان
  آتش زدند به جان من آن دم كه مادران
   سر مي دهند ضجه به گور جوانشان
  بسيار عارفان كه جهان حقيقتند
   ام من و تو بي خبريم از جهانشان
   لبهايشان به خنده و دل گرم عشق دوست
  باغي ز گل شكفته شود در بيانشان
  بر يار عاشقند و از اغيار فارغند
  جز شكر حق نمي شنوي از دهانشان
  گل هاي شعر مي شكفد بر لبان من
  بارانشان سرشك و غمم باغبانشان
  هر جا كه عاشقان سخن انجمن كنند

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤

ياد تو

   سلام قشنگترین بهانه من برای زندگی . نمیتونم آخرین نگاهتو  که  جزیی از وجودمه فراموش کنم .

 اون حرفهای آخرتو که بهم میگفتی در همه حال به یادمی از خاطر  من نمیتونه پاک بشه .

 گرمی دستهای لطیفت روهنگام دلتنگی حس میکنم و احساس  میکنم انقدر بهت نزدیک شدم که میتونم فاصله های ترس آور بین خودمون رو از بین ببرم و تو رو از از خیالم بیرون بکشم و برای هزارمین بار بهت بگم که با تموم نا مهربونیات وجودتو از همونی که ما رو از هم جدا کرد خواستارم. می خوام حرفهایی که هزار بار بهت گفتم دوباره بهت یاد آوری کنم که یادت باشه من با یاد تو نفس هامو تجدید می کنم .

 اما ایندفعه بخاطر عزیز ترین کس خودت ناله ها و گریه های منو بی جواب نذار.

 نمیدونم چرا نمیخوای هنوزم دلتنگی منو باور کنی ، چرا دوست  نداری بفهمی که برای روزای پیش من بودنت اینقدر دلتنگم که میخوام پیش خدا فریاد بزنم که منو بیاره پیشت.

 امروز اومدم بهت بگم که چقدر دوستت داشتم و دارم پس چرا تو من و احساسمو باور نمیکنی اما من باید تو و وجود دروغ تو روکه دیگه چیزی ازش اینجا وجود نداره باور کنم و باهاشون زندکی کنم.

 اما دیگه نمیتونم ، دیگه تحمل دلم تموم شده حتی اونم که انقدر صبور بود نمیتونه بار سنگین دروغاتو روی شونه های نحیفش بکشه. دیگه دلم میخواد تو زندگیم هیچی از یاد تو اینجا نباشه که راحت تر بتونم این غم سنگین رو فراموش کنم حتی اگه به قیمت از دست دادن جونم باشه که با مهر تو آمیخته شده.......

 

توي اين كوچه هاي مه گرفته
كسي دلواپس اندوه من نيست
هنوزم تو چشام خورشيد اما
ديگه حسي واسه روشن شدن نيست

دوباره مي رسم به خاطراتي
كه با عطر خوش خونه رفيقن
ترانه سر رسيده از سكوتم
ولي ميلي ندارم من به خوندن

تموم كوچه ها تاريكن اين جا
تموم ارزو ها دست بادن
من از اين ادمكها نااميدم
كه چشماي متو به گريه دادن

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤

فرصت گريه

اشکهامو آروم آروم روی گونه هام می ریزم و گونه هام زیر داغی اشکهام خیس می شن .

دیگه نمی تونم بغض گلومو فرو بدم به این امید که کسی اشکهامو نبینه.

دیگه نمیتونم بخندم در حالی که قلبم دریای اشکها رو در خودش جا داده .

به قلبم نهیب می زنم دیگه بس کن تا کی صبوری؟؟؟تا کی بردباری؟؟؟بذار چشمام بگریند تا باور کنم هنوز هم عاشقانه می پرستمش . شاید تو هم سبک شوی.

بذارچشمهام دریایی از اقیانوس اشکهام بشن .

بذار چشامام فریاد بزنند . بذار بغض چندین ساله را با گریه های شبانه آرام کنم. میخوام امشب همراه تمام ابرهای گرفته ببارم تا صحرای خشک گونه هام سیراب شوند .

می خوام امشب طوفانی ترین دریا رو در چشمام داشته باشم و بدون شرم از نگاه دیگران فقط گریه کنم .

اشک چه زیبا امشب خیال یاری دارد آروم از پنجره نگام جاری میشه و بر دلم میشینه.

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

ممنون خدا جون

الان چند وقتی میشه نتونستم خوب نگاهت کنم، واسه همین همه چیز یک رنگ دیگست ، مثل رنگ غم.

وقتی نگاهت نمی کنم انگاری یه تیکه از وجودمو گم کردم چون نمیتونم با نگاهم بهت بگم که با تمام نا مهربونیات هنوزم دوست دارم و میخوام هنوزم وجودم با درد نداشتنت عجین باشه.

آخه من با این درد زندگی می کنم. دیگه جزیی از وجودم شده . با این درد دوست داشتنی نفس می کشم و کارای روز مره ام را انجام میدم .

نمی دونم چرا خدا یک دفعه اینقدر با من مهربون شد و ترو فرستاد که من با نگاه کردنت این موهبتش یعنی عشق را بشناسم و با تک تک اعضای بدنم اونو حس کنم و در اون غرق بشم و

چرا یک دفعه بندشو با من نا مهربون کرد!!!!!

اما خدا جون خیلی دوستت دارم . به اندازه تمام قشنکیهات دوست دارم که عشق منو واسه همیشه تو قلبم حفظ کردی.

 

 

شبي غمگين شبي باراني و سرد

مرا در غربت فردا رها كرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار كوچه ها كرد

به من مي گفت:تنهايي غريب است

ببين با غربتش با من چه ها كرد

تمام هستي ام بود و ندانست

كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد

و او هرگز شكستم را نفهميد

اگر چه تا ته دنيا صدا كرد

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤

نميشه بمونی؟؟؟؟؟

نمیخوام گریه کنی حتی حالا که میخوای بری طاقت دیدن اشکات را ندارم که بی وقفه روی گونه هات میریزن نمیتونم ببینم دست خودم نيست

نمیتونم ببینم حالا که بعد از این همه مدت اومدی بگی نمیخوای دستهای گرمت همسفر دستهای سرد و بی روح من باشن .

عزیز نامهربونم حداقل بهم بگو چرا برچسب زشت از یاد رفته شده روی قلبی خورده که فقط برای تو میتپه؟؟؟؟

چرا من باید فدای اون دیو غروری بشم که تازه تو قلبت رشد کرده و اجازه نمیده تو صدای زمزمه منو که دارم از عشق برات میخونم بشنوی .

کاش از اول میدونستم که تو من و نمیخوای کاش میدونستم که داری با کلمات بازی میکنی و من شدم بازیچه دل نامهربونت.

اگه بی وفایت را باور میکردم الان نباید طعم تلخ تنهایی را بچشم ، الان نباید بشینم و تو چشمات نگاه کنم تا با این نگاه سردت بهم بگی که خیلی احمقانه دارم می بازم و باید منتظربمونم تا بهم بگی دیگه نمیخوای اون لبخند نازنینت مال من باشه .

بیا یه قراری بگذاریم نمیخوام هیچ وقت وجود پرمحبت که نمیدونم چرا دست بی رحم روزگار وحشیانه اونو بی مهر و محبت کرده پیش من باشه اما اجازه بده یاد تو که همیشه برام تداعی کننده زمانیه که بدون دغدغه

و نگرانی با تو سپری شده توی قلبم و ذهنم و روحم حک بشه .

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤

نيايش

در مقابلت زانو میزنم ، دیدگانم را میبندم و اشکهایم را بر گونه هایم می ریزم.

دستانم را میگشایم و قلبم را از هر چه نیرنگ و ریا است پاک میکنم و به درگاهت می آیم.

با صدایی که از اعماق وجودم سرچشمه میگیرد ترا می خوانم و بعد دیگر بغض گلو امانم نمیدهد .

زیر لب زمزمه میکنم،صدایت میزنم و آرام نجوا میکنم که درهای لطف و رحمت خود را بر من مبند .

راهگشایم باش گرچه میدانم بنده رو سیاهی هستم ، دستهای ناتوانم را بگیر اگر چه من در وظیفه خود کوتاهی کردم.

تو بزرگی کن من امید به رحمت تو دارم. تو کمکم کن تو که بزرگی ، رحیمی ، بخشنده ای و کریمی.

تو که بنده نوازی، تو که اول و آخر هر کلامی .

و بعد دیگر نمی توانم ادامه دهم بر روی سجاده ام می افتم و گونه هایم را با پر چادرم پاک میکنم.....

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

اشتباه من!!

چند وقتی میشد که آسمون نگات ابری بود. به من نمیگفتی چی شده . نگومیخواستی دلمو واسه همیشه تنها بزاری .

اما به خاطر کدوم گناه انجام نداده ؟؟؟؟واسه کدوم اشتباهی که پیش چشمای مهربونت قابل بخشش نیست یه همچین مجازات سنگینی حق من شده؟؟؟

من دارم تقاص کدوم کار بدمو میدم که چشمای قشنگت دیگه منو باور نمی کنه و دل مهربونت دیگه منو نمیخواد؟؟

شاید از اولم نمیخواست.

شاید نمیخواست و وانمود میکرد که میخواد من همه کسش هستم.

وقتی یه خورده عقب تر بر میگردم ، زمانی که من تنها بهارش بودم افسوس میخورم که چرا نتونستم دروغو از چشمات بخونم.

کاشکی به بی صداقتی که از اعماق وجودت بلند می شد بیشتر دقت میکردم.

تا الان محکوم به تنهایی نمیشدم....

خوب من !!! اگه برگردی این قلب شکستمو پیشکش وجود مهربونت میکنم.

پس بیا این قلب شکسته رو که خودت با غرورت شکستی و له کردی پیشکشت کنم...

 

 

در شب غمگین که برای همیشه میرفتی

در ان شب پیوند

طنین خنده من خانه را بر داشت

کدام ترس تو را این چنین عجولانه

به دام تسلیم تن فرو غلتاند

و خنده ها نه مقطع

که ابشاری بود

و خنده ؟؟؟

خنده نه

قهقاه گریه واری بود

که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

و من به ان کسی کز انهدام درختان می امد

سلام کردم سلام مضطربم

در هوا معلق ماند

و چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

پس چرا بر نميگردی؟؟؟

همیشه فکر میکردم بدون اون نمیشه زندگی کرد....

فکر میکردم زندگی تموم میشه،همه چیز به هم میریزه و بغض راه گلومو میبنده...

اما الان میبینم میشه هنوزم زندگی کرد... هنوزم میشه نفس کشید...

دنیا تموم نشده اما کاشکی میشد تا این روزهای بی تو بودنو من نمیدیدم.

جاش همه جا خالیه مخصوصا کنار من.

بغضی که تو گلوم سنگینی میکرد هنوزم همون جور باقیه.

دلم واسه روزای با هم بودنمون خیلی تنگه...

فکر نمیکردم فراموش کردنش انقدر سخت باشه نه! محال باشه.

نمیتونم اون نگاه قشنگشو فراموش کنم،اون خندید نا و حرف زدناش کمرنگم نمیشه چه برسه به اینکه بخوام فراموششون کنم.

میخوام باهاش حرف بزنم،بگم که بیا چون زندگی بدون واسم پوچه.حتی دنیام بدون تو رنگی نیست.

پس بیا وروزهای زندگی منو طلایی کن.

بگم برگرد که بدون تو غمی به جونم افتاده که داره منو میسوزونه و خاکستر می کنه.

 

بروی برگ زیبای گل سرخ

نهادم با دلی غمگین لبم را

به امیدی که به یاد لب تو

به صبح ارم به شادی یک شبم را

ولی هرچند بوسیدم گلت را

دل تنگم چو غنچه هیچ نشکفت

در ان حالت که گرم بوسه بودم

گل سرخ تو در گوشم چنین گفت

گل سرخم مخوان ای عاشق مست

که من پیش لب یار تو خارم

به سرخی گر چه دارم رنگ ان لب

ولی شیرینی و گرمی ندارم

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

خواب قشنگ

وقتی که خوابی نیمه شب

تو را نگاه می کنم

زیبایی ات را با خدا

گاه اشتباه میکنم

از شرم سرانگشت من

پیشانی ات تر میشود

بوی تنت می پیچد و

دنیا معطر میشود

گیسوت تابی می خورد

می لغزد از بازوی تو

از شانه جاری میشود

چون آبشاری موی تو

چون نسترن در سرم

می گسترانی بوی خود

من را نوازش میکنی

بر مهربان زانوی خود

ای آفتاب ای آفتاب

امشب بمیر و در نیا

ای شب بیا مرادانه تا

روز قیامت سرنیا

اسیمه می خیزم ز خواب

اما تو پیشم مانده ای

مجرای تور پنجره با دامنت پوشانده ای

حالا که خوابی نازنین

تو را نگاه میکنم

در عشق تو می میرم و

با تو گناه میکنم

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

بازم دلتنگی

الان هوا ابریه،چند ساعتی بود که دلم میخواست آسمونو بغل کنم آخه دلم خیلی براش میسوزه بغضی تو گلوش قایم کرده

همه در شگفتن.

نمیدونم شایداونم تنها کس زمان بی کسیشوچند وقته ندیده،چند وقته بوش نکرده،هوای اونو استشمام نکرده،چند وقته صدای

آرامش بخش قدمهای اونو نشنیده.اما اون بالاخره با بهانه یا بی بهانه بارید.حالا من باید چی کارکنم؟؟؟؟شاید باید دنبال یه همدرد دیگه واسه خودم بگردم.شایدم منم باید ببارم.....

 

 

خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوستش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي‌وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي‌سوزونه گاهي قلب‌و زهرتلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون كسي كه اومد و كردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي‌مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون كسي كه گفت واسه چشمات مي‌ميره
بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي
خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي‌پرسي يعني مي‌شه اون بره زماني
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي كه چشمات نمي‌خواد اون‌و ببينه
خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلايي
كاش مجازات بدي داشت توي قانون بي‌وفايي
خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
اگه چتر نداشته باشن تو دستا هردوتاشون
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده‌ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه كسي شكستن
خيلي سخته واسه‌ي اون بشكنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه‌ي اون بشه عادت
ديدن‌و بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
خيلي سخته چشماي تو واسه‌ي اون كسي خيسه
كه پيام داده يه عمره واسه تو نمي‌نويسه
خيلي سخته اون‌كه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اون‌جا ببيني روز شد دوباره
خيلي سخته كه من و تو هميشه عاشق بمونيم
اونقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوم‌مونيم

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

دلتنگی

 مدتي بود که ميخواستم برايت بنويسم ولي ذهنم ياري نمي کرد

 گوئي واژه ها از فکرم پاک شده اند مانند اين است که کلمات را گم مي کنم هر چه تلاش ميکردم     فايده ای  نداشت                               

 اما امروز نوشتم تنها براي تو مي خواهم بنويسم که در نبودنت چقدر بي تابم چقدر دلم از بي رحمی  هاي ناتمام روزگار گرفته است و دستان سردم مشتاق مهر و گرماي دستان پر توان توست.

  امروززيبا ترين تصوير قلبم تصوير توست و زيبا ترين رنگ جهان رنگ چشمان تو.

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤