خاطرات تجديد نشدنی...

 

از آنسوی مرز اندیشه ها من به تو می اندیشم .

به تو و به عشق تو ...بهار برایم تداعی کننده وجودت است...اما افسوس که یک قدم مانده به انتهای جاده ی عشق من و تو بمانند غریبه ها از بیراهه های خاکی قدم به جاده ی زندگی خود گذاشتیم و اکنون که مسیری را طی کرده ام دلم می خواهد میشد بر میگشتیم و دوباره به همان جایی می رسیدم که یکروز از هم جدا شدیم.

یک گام مانده به خانه ی عشق من درب منزل دیگررا زدم و از هم جدا شدیم...آنروز اشکی و اندوهی در میان تبود اما بعد از گذشت سالها دلم گریه ها را می جوید و اندوه در قلبم خانه کرده است.....گر چه می دانم اکنون دیگرخیلی دیر است...چشمانم را می بندم و در لا بلای ذهن پر خاطره ام به تو و به خاطرات تو می اندیشم...در کنارم تو را میبینم با همان قیافهی ساده و بچه گانه ترا صدا می زنم ...بطرفت قدم برمی دارمولی افسوس که تو نه جوابی می دهی و نه کلامی می گوییهر قدمی که بسویت بر میدارم تو فرسنگها از من دورتر میشوی...

ای کاش میشد دوباره همان روزهای بهاری می آمد که من خسته و گیج به سمتت می دویدم با این تفاوت که دیگر جدایی مفهومی نداشته باشد....

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥