
اي معشوق من به مانند خدايان در اساطير قديم فرمانروايي قلبمن را به سلطه گرفتي و من كه از انتهاي چشم تو هر چه مي بينم فقط شرابه هاي سكر آور عشق است .مانند رقاصه اي پر شور در مقابل انديشه هاي شاعرانه ات به رقص و پاي كوبي بر مي خيزم تا در ميان تماما ابيا شعرت من چون مصرعي زيبا بدرخشم........
اميد نا اميدی
وقتی دل ارزش خود را از دست بدهد...چشمانت ديگر اشکی برای ريختن نداشته باشند...وقتی ديگر قدرت فرياد زدن را هم نداشته باشی ...وقتی ديگر دفتر و قلم هم تنهايت گذاشته باشند ...وقتی از درون تمام وجودت يخ بزند ...وقتی چشم از دنيا ببندی و آرزوی مرگ کنی ....وقتی احساس کنی ديگر هيچ کس تو را درک نمی کند ...وقتی احساس کنی تنهاترين تنهاها هستی...وقتی باد شمع های روشن اتاقت را خاموش کنند ...چشمهايت را ببند و از ته دل بخند...که با هر لبخند روحی خاموش جان ميگيرد و درخت پير جوان ميشود...................
