هنوز نرفته لحظه هاي برگشتت را طلب مي كنم

  

 

تقديم به داداش سيامک مهربونم که مثل برادرم دوستش دارم و از ايزد منان موفقيتشو خواستارم...

 

دلم مي خواست ار جزيره پر هياهو چشمانت گم ميشدم...در ميان شهر پر آشوب قلبت خانه مي كردمو در دستهاي گرم و امنت پهلو ميگرفتم..

حاضرم تمام لحظه هايم را قرباني يك دم نگاهت كنم ...تمام روزهايم را فداي يك روز با تو بودن كنم و فقط يك بار بتوانم دوباره تو را داشتن را حس كنم....

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥