ياد گذشته
شاید باور نکنی ولی به گذشته نگاه کردن و تداعی خاطرات گذشته شاید سخت ترین کار باشد . میخواهم یک بار دیگر چهره ات را در میان دو چشمانم مجسم کنم .
برای لحظه ای چشمانم را میبندم تا نگاهت در میان نگاهم بنشیند، ولی هر چه بیشتر جستجو میکنم کمتر ترا میابم.
میخواهم یکبار دیگر گرمهای دستهایت را در میان دستانم حس کنم ، ولی نمیدانم چرا زمانیکه دستانم را میبندم و دوباره باز میکنم فقط یک مشت سردی در میان آنها می بینم .
فکر میکنم زندگی فقط بازیست و ما نقش بازیگر را داریم . برای لحظه ای هر دو کودکی شدیم که با بازیگوشی از میان خانه های شطرنجی که با تکه گچ روی آسفالت زندگی ترسیم شده بود پریدیم،
از شور و شوق خانه ها فقط می خندیدیم و با لبخند و چشمان مست بهم نگاه میکردیم.
اکنون در خیالم مدتهاست که از این بازی خسته شدم .
من وتو قرار بود آنقدر هم بازی باشیم که با هم خاطره بسازیم ، خاطره ای که در قلب هر دوی ما جاودانه باشد . شاید زمان کوتاه بود برای جاودانه بودن ، ولی همین مدت کوتاه برایم یک دنیا خاطره بهمراه داشت .
من اکنون فقط به فردا می اندیشم . میدانم که فردا از امروز زیبا تر است . می اندیشم که تورا در لابه لای خانه هایش گم میکنم . فقط به این می اندیشم که خود م را در میان انبوه دیگران پنهان کنم تا دیگر هیچوقت و هیچ زمانی و در هیچ کجا نتوانیم همدیگر را ببینیم .
به هنگام رفتنت عاشقانه هایم را روانت کرده ام
به هنگام دیدنت بوسه ای را نثارت کرده ام
شب بود ، غم بود و سکوتی مرگبار در آن شب جاری بود
دوست داشتم این شب مرادرخودش برباید گویی هیچگاه وجودی ازمن نبوده
آری در آن شب خفقان آور بود که من همواره
از واهمه حرفی که شاید هیچ گاه گفته نشود بر خود می لرزیدم
آری از همان موقع بود که بار سنگین حسرت را به دوش میکشیدم
حسرت از بین برنده دوستت دارم های لطیف تورا
حسرت در آغوش کشیدن وجود گرم و مطمئن تو را
و اکنون که مدتها از آن شب خوف انگیز می گذرد
باز هم سوالهایی است که در من شکل گرفته
و هنوز هم بار سوالها و حسرتها را به دوش میکشم
و باز هم میگویم به هنگام رفتنت عاشقانه هایم را روانت کرده ام
