احساس میکنم امشب یه جور دیگه ای .....

حتی صدای نازنینت هم مثل اون موقع ها نیست که من میپرستیدمش....

چشمات رو هم که نگو!!! اینقدر منو به سردی نگاه میکنه که با نگاه کردنت بغض راه گلومو میبنده و میخوام زندگیمو بدم ،اما ازت یه قولی بگیرم که دیگه منو اینجوری نگاه نکن که این بی روحی نگات و سردی

صدات منو میکشه.....

چشامات امشب یه رنگ دیگست ، همیشه رنگ عشق بود اما امشب رنگ سرزنشه ، شایدم رنگ تمسخر .اگه بری من میمیرم ، خیلی زود میمیرم ....

اون لحظه ای که همیشه ازش میترسیدم خواه نا خواه رسیدش......

هر چی دلت میخواد بهم بگو من از خیلی وقت پیش انظار داشتم بهم بگی . پس نذار هیچ حرفی روی دل مهربونت سنگینی کنه .

بهم بگو که دیگه نمیخوای من تنها عزیزت باشم .

غصه منم نخور من یه جور با این درد مدارا میکنم ، من عادت کردم .

اما اگه رفتی دیگه بر نگرد . بذار من یه جوری با این درد بی امونم کنار بیام .

آره عزیزم تو هم میری دیگه بر نمی گردی و من برای همیشه باید چشم انتظارت بمونم در حالی که میدونم هرگز بر نمیگردی ...

 

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤