بیا برای یک بار هم که شده تصویر عشق را در ذهنمان ترسیم کنیم .

نمی دانم چگونه باید باشد نمی دانم عشق را مربعی تصور کنم که چهار زاویه آن مساوی است و یا مثلی که دو ضلع کینه و نفرت و یک ضلع محبت دارد و یا اصلا بهتر نیست او راخطی صاف پندارم که در انتها نقطه اشتراکی با هم تشکیل می دهند .....

ولی شاید بهتر این باشد که عشق را به شکل قلبی تصور کنم که من و تو هم زمان با هم از نقطه انتهایی آن شروع به دویدن کنیم و در بالای قلب دست در دست هم به درون حفره آن بلغزیم .

شاید بهترین شکل همین باشد ....

 

ميان اين برهوت
اين منم من مبهوت
بيا بيا برويم
به آستانه گلهاي سرخ در صحرا
و مهرباني را
ز قطره قطره باران ز نو بياموزيم
بيا بيابرويم
به سبزه زار كه گسترده سينه در صحرا
بيا كه سبزه ‌آندشت را لگد نكنيم
و خواب راحت پروانه را نياشوبيم
گياه تشنه لب دشت را به شادابي
ز آب چشمه شراب شفا بنوشانيم
بيا بيا برويم
و مهرباني خود را به خاك عرضه كنيم
كه دشت تشنه عشق است و شهر بيگانه
بيا بيا برويم
كه نيست جاي من و تو
كهجاي شيون نيز
نه سوز سرما اينجا
كه خشمي آتش وار
به شاخه سر نزده هر جوانه
مي سوزد
نه پر گشود پرنده در اوج در پرواز
كه شعله هاي غضب جوجه پرستو را
درون بيضه به هر آشيانه مي سوزد
تمام مرتجعان غول گول دنيايند
هميشه سد بلندي به راه فردايند
بيا بيا برويم
كه در هراس از اين قوم كينه توزم من
و سخت مي ترسم
كه كار را به جنون
و مهرباني ما را به خاك و خون بكشند
چگونه مي گويي
به هر كجا كه رويم آٍمان همين رنگ است
بيا بيا برويم
آه من دلم تنگ است
بيا بيا برويم
كجاست نغمه عشق و نسيم آزادي
در اين كوير نبينم نشان آبادي
نشانه شادي
دلم گرفت از اين شيوه هاي شدادي
بيا بيا برويم
خوشا رستن و رفتن
به سوي آزادي



مصدق

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤


 

در جستجوی تو تمام شهز را گشته ام ، ولی انگار تو از ابتدا در شهرجایی نداشتی ...

در جستجوی آن دو چشمان تو در هر بازی سر کشیدم و در های بسته را کوفتم . ولی انگار نه انگار تویی وجود داشته ای.

با خودم فکر میکنم نکند تو در رویا بودی؟؟؟

شاید هم تو خواب شیرینی بودی که یک شب پاورچین پاورچین به شهر خوابم آمدی و آنگاه سحرگاهان از لبه یدیوارهای شهر همچون سایه خیال پر گشودی و رفتی ....

اما حالا با خود می اندیشم تو بودی تو واقعیتی بودی که نه در رویا ونه در خواب در حقیقت محض دیدمت .

اما اکنون نمیدانم کجایی؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٤


حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود !

  خودمونیم خدا از روی تنهایی خودت یه کپی زدی برای من و بین تمام آدمهات منو رها کردی .

  نگفتی من که طاقتم مثل خودت نیست ..... صبر و تحمل من ، صبر و تحمل تو نیست ....

  حالا خودت هم کمکم کن تا این همه تنهایی رو تحمل کنم ....

  آخه خودت که میدونی خیلی تنهام .... بد جوری غریب افتادم .

 

 بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

 بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من
لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

 آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

 اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

 در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

 خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

 پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

 پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

 شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

 ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

 حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

 عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

 بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت

  وحيد طلعت

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤