روزهايی که تموم شدن...

  در افق لاجوردی صبح پاييزی در هاله ای از گذشت ايام به روزهای رفته می انديشم .

  به آن زمان که در ذهنم فقط تصويری از تو نقش بسته بود.

  به آن عصرپاييزی که به ديدنت آمدم تو از روی مهر دستت را بسويم دراز کردی و من با خشم و قهر دستم را کنار کشیدم .

  تو در چهره ام نگاه کردی...چه دیدی نمیدانم و تو هیچگاه نگفتی اما ما در دیدگانت خیانت میدیدم .

  با تو گام بر میداشتم اما در وجودم تنفر زبانه میکشید ...

  ای کاش همان موقع همه چیز را که در ذهنم بود گفته بودم . اما باز در آخرین خانه قلبم خانه عشق تو بود.

  بعد از آن آنچه بین من و تو رد و بدل شد سعی در تحکیم پل دوستی من و تو نداشت و هر چه بود تمام وابستگیها را از بین برد .

  و اکنون در ورای گذشته ها به تو می اندیشم ، به تو و خاطرات تو ...

  چهره تو را نه چندان واضح مثل هیشه ساده میبینم و خودم را همان دختر بی خبر از همه چیز.

 و فقط عشق را در نگاهم میبینم ....

 و باز مثل گذشته ها نمی دانم نمیدانم که آیا در نگاه تو هم عشق  هست؟؟؟؟

 

  دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

 ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

  صد نامه فرستادم و ان شاه سواران

  پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد

  سوی من وحشی عقل رمیده

  اهو روشی کبک خرامی نفرستاد

  دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

  وز ان خط چون سلسله دامی نفرستاد

 فریاد که ان ساقی شکرلب سر مست

  دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

  چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

  هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

 

 

  
نویسنده : bahare ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤