فاصله ها
از شهر خنده به سرزمين غم راه ؛فقط به اندازه كوچه باريكي است .
از چشمان شوخ تو تا چشمان بغض دار من راه فقط به اندازه اشاره اي است تا من غرق چشمان مست تو شوم .
فاصله از دستهاي هميشه گرم و استوايي تو تا دستهاي يخ زده من تنها پلي است كه با حركت دستهاي بهم مي رسد.
از قلب متروك من تا بهشت قلب تو فاصله از...........
تو را در خويش ميجويم ودر بيگانه مييابم
چرا اينقدر من خود را ز تو بيگانه مييابم
تمام كوچه را گشتم سراغ ردِ پاي تو
ولي من كفشهايت را درون خانه مييابم
كجا پا ميگذارم نيستي ـ انگار هم هستي ـ
نمي دانم چه تعبيري است اين افسانه مييابم؟
تو ديشب خواب من بودي و مويت شانه ميكردم
سحر يك تار گيسويت كنار شانه مييابم
تو را اين تا زگيها هر شب و هر روز ميجويم
تو را از شمع ميجويم وبا پروانه مييابم
نشانت از تمام شهر ميگيرم و ميآيم
چه تفسيري است شهرِ عشق را ويرانه مييابم
دل من سالها دنبال صياد نگاهت بود
گناهم چيست وقتي دام را بي دانه مييابم
?
تو را آنقدرها جستم كه خود را نيز گم كردم
و اكنون آشكارا خويش را ديوانه مييابم
