خاطرات تجديد نشدنی...

از آنسوی مرز اندیشه ها من به تو می اندیشم .
به تو و به عشق تو ...بهار برایم تداعی کننده وجودت است...اما افسوس که یک قدم مانده به انتهای جاده ی عشق من و تو بمانند غریبه ها از بیراهه های خاکی قدم به جاده ی زندگی خود گذاشتیم و اکنون که مسیری را طی کرده ام دلم می خواهد میشد بر میگشتیم و دوباره به همان جایی می رسیدم که یکروز از هم جدا شدیم.
یک گام مانده به خانه ی عشق من درب منزل دیگررا زدم و از هم جدا شدیم...آنروز اشکی و اندوهی در میان تبود اما بعد از گذشت سالها دلم گریه ها را می جوید و اندوه در قلبم خانه کرده است.....گر چه می دانم اکنون دیگرخیلی دیر است...چشمانم را می بندم و در لا بلای ذهن پر خاطره ام به تو و به خاطرات تو می اندیشم...در کنارم تو را میبینم با همان قیافهی ساده و بچه گانه ترا صدا می زنم ...بطرفت قدم برمی دارمولی افسوس که تو نه جوابی می دهی و نه کلامی می گوییهر قدمی که بسویت بر میدارم تو فرسنگها از من دورتر میشوی...
ای کاش میشد دوباره همان روزهای بهاری می آمد که من خسته و گیج به سمتت می دویدم با این تفاوت که دیگر جدایی مفهومی نداشته باشد....
هنوز نرفته لحظه هاي برگشتت را طلب مي كنم

تقديم به داداش سيامک مهربونم که مثل برادرم دوستش دارم و از ايزد منان موفقيتشو خواستارم...
دلم مي خواست ار جزيره پر هياهو چشمانت گم ميشدم...در ميان شهر پر آشوب قلبت خانه مي كردمو در دستهاي گرم و امنت پهلو ميگرفتم..
حاضرم تمام لحظه هايم را قرباني يك دم نگاهت كنم ...تمام روزهايم را فداي يك روز با تو بودن كنم و فقط يك بار بتوانم دوباره تو را داشتن را حس كنم....
باران
ترنم سكوت شب را با صداي قطرات بهم پيوسته خود مي شكند و در آن همه بي صدايي با فرياد خود تمام نگاهها را به خودمي كشاند . چقدر آرام در تمام كوچه پس كوچه هاي تنهايي شب قدم مي زن|؛ و به تمام خانه هاي شهر سر مي كشد ؛ راه خود را از پشت بام خيال بسوي ناودان متنهي به كوچه انديشه باز ميكند و تمام باغچه هاي چشمان منتظر به اشك را سيراب .
تاريكي شب را با آواي غم انگيز سكوت در هم مي كوبد و با ريزش بر سطح بستر شب همه دلتنگيها را مي شويد .
كاش ميشد يكسر هم به شب سكوت دل من مي زند ؛ كاش ميشد سكوت دلم را با نواي خوش قطره قطره خود در هم مي كوبيد و مرا از اين تنهايي و خلوت بيرون مي كشيد . مرا همراه خود با جاري بودن صدايش مي برد ؛ تا آنجا كه ديگر نه شبي باشد نه سكوتي ؛ نه غربتي كه دلم در هوايش هميشه ابري و سنگين قطره ايي اشك را طلب كند .
كاش در اشك ريزان آسمان ؛ چشمان من هم سهمي داشت هر چند اند ك .
كاش ميشد آسمان ابري دل من هم در لابلاي آسمان گرفته خدا گم ميشد و مي باريد
...


اي معشوق من به مانند خدايان در اساطير قديم فرمانروايي قلبمن را به سلطه گرفتي و من كه از انتهاي چشم تو هر چه مي بينم فقط شرابه هاي سكر آور عشق است .مانند رقاصه اي پر شور در مقابل انديشه هاي شاعرانه ات به رقص و پاي كوبي بر مي خيزم تا در ميان تماما ابيا شعرت من چون مصرعي زيبا بدرخشم........
اميد نا اميدی
وقتی دل ارزش خود را از دست بدهد...چشمانت ديگر اشکی برای ريختن نداشته باشند...وقتی ديگر قدرت فرياد زدن را هم نداشته باشی ...وقتی ديگر دفتر و قلم هم تنهايت گذاشته باشند ...وقتی از درون تمام وجودت يخ بزند ...وقتی چشم از دنيا ببندی و آرزوی مرگ کنی ....وقتی احساس کنی ديگر هيچ کس تو را درک نمی کند ...وقتی احساس کنی تنهاترين تنهاها هستی...وقتی باد شمع های روشن اتاقت را خاموش کنند ...چشمهايت را ببند و از ته دل بخند...که با هر لبخند روحی خاموش جان ميگيرد و درخت پير جوان ميشود...................
بغضي كه امانم را بريده بود وراه گلويم را بسته بود با اولين برف زمستاني خيال باريدن دارد .
كاش پارو دستهاي تو بود كز با
م گونه هايم غم را پارو ميكرد .
با خيالت زير باران
راه رفتن را دوست دارم
با نگاهت خيس از آهنگ باران شدن
را دوست دارم
با تبسم هاي پر راز و نيازت
با نت بالا و پايين باران
رقص و پايكوبي هاي شبانه
را دوست دارم
با تو باشم هر دم و هر لحظه
لمس باران را دوست دارم
فاصله ها
از شهر خنده به سرزمين غم راه ؛فقط به اندازه كوچه باريكي است .
از چشمان شوخ تو تا چشمان بغض دار من راه فقط به اندازه اشاره اي است تا من غرق چشمان مست تو شوم .
فاصله از دستهاي هميشه گرم و استوايي تو تا دستهاي يخ زده من تنها پلي است كه با حركت دستهاي بهم مي رسد.
از قلب متروك من تا بهشت قلب تو فاصله از...........
تو را در خويش ميجويم ودر بيگانه مييابم
چرا اينقدر من خود را ز تو بيگانه مييابم
تمام كوچه را گشتم سراغ ردِ پاي تو
ولي من كفشهايت را درون خانه مييابم
كجا پا ميگذارم نيستي ـ انگار هم هستي ـ
نمي دانم چه تعبيري است اين افسانه مييابم؟
تو ديشب خواب من بودي و مويت شانه ميكردم
سحر يك تار گيسويت كنار شانه مييابم
تو را اين تا زگيها هر شب و هر روز ميجويم
تو را از شمع ميجويم وبا پروانه مييابم
نشانت از تمام شهر ميگيرم و ميآيم
چه تفسيري است شهرِ عشق را ويرانه مييابم
دل من سالها دنبال صياد نگاهت بود
گناهم چيست وقتي دام را بي دانه مييابم
?
تو را آنقدرها جستم كه خود را نيز گم كردم
و اكنون آشكارا خويش را ديوانه مييابم
فقط شعر
زمستان گرچه اینجا لانه کرده
دلم بوی بهاری تازه می جوید
ولی هرگز نمی خواهم کسی من را خبر آرد
بهار تازه نزدیک است
من آن اندازه در قلب سیاهی زمستان مرگ را دیدم
تمام روزها را خط به خط بر شاخه صبرم کشیدم
آنقدر ماندم میان برف نومیدی
میان بی تفاوتهای بسیار چنین غربت سرایی سرد
که دیگر مژده دادن را دلم هرگز نی جوید
